روزهای آخر...
پسر مامانی عزیزم، سلام
دیگه این روزهای آخر تحمل ندارم. تازه خوبه خونه ی مامانی اینا هستم و کلی دور و برم شلوغه. تازه همه سعی می کنن که یه جور گذر زمان برام راحت تر باشه. یا دختر عمه م مریم میاد دیدنم یا عمه فهیمه و عمه لیلام... ولی بازم نمی دونم چرا نمی گذره؟؟؟ تازه خاله ها همش هوامو دارن... ولی دیگه واقعا واقعا کلافم. دوست دارم برم دکتر و بگم خانوم دکتر بیا ابوالفضلم و بدنیا بیار. تاریخی که دکتر داده10 تا12 مرداده. من دیگه تحمل ندارم. دوست دارم ببینم چه شکلی ای؟ مامانی بیا بپر بغلم...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


روزهای آخر...
